خرید بک لینک
اینا حرفای من نیست من فقط بهشون وزن میدم که شنیده شهبرگرفته از یه نامه از یه غرور یه غروب از خانه سالمندان در واقعیت نامه ای از یک سالمند به فرزندش به نام خدا عزیزم سلام یه کمی بی حالو مریضم الانخیلی واست نوشتم دریغ از جواب حس میکنم که این روزا غریبم براتاینجا هر کی تویه حسش غرقه این دیوارا انگاری طلسمش کرده خونه ی سالمندان خودت فکر کن این کلمه حتی خود اسمش تلخهمیگن زندگی یعنی نفس کشیدن باید تا آخر عمر تو این قفس بشینناین یعنی رسیدن به آخرای عمرم روزی که منو آوردی اینجا مردمبعضی وقتا اینجا قدم میزنم آلبومه جوونیام رو ورق میزنم تنها یادگاری که میتونم بگیرم تو دستام قطره های اشکا چیکیدن رو عکسااینم بگم اینجا هوامونو دارن سر وقتش غذا و دوامون رو دادنولی این منو سر خوش میکرد که فرزند خودم منو تر خشک میکردیه جورایی این یه تعهده وگرنه احتیاجی ندارم به ترحمتگفتم میخوای برم تو انکار نکردی حتی واسه موندن من اصرار نکردی ممنونم واسه ی موافقتت ممنونم به خاطر مراقبتتنمیشه اسباب مزاحمتت کسی سراغمو گرفت بگو مسافرتهخلاصه من که دیگه تمومه کارم من که دیگه عادت به نبودت دارملااقل از اینجا رد شدی یه سری

برچسب: نویسنده: بهنام جعفری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 7:52

من یک خوزستانی ام قلبم هم به رنگ خاکخوزستان من دگر هوا ندارد... آسمان آبی حق مردم من است آهای کسی صدای ما رو می شنوه ما هنوز زنده اییم ...

برچسب: نویسنده: بهنام جعفری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 7:52

صفحه بندی